پایان نامه با کلید واژگان چنين، ويژگيهاي، ديگران، تفكر

خاطر مي شود. وقتي فردي كاملاً به ديگري وابسته شد، كنترل خود را به وي خواهد سپرد. شخصي كه فرد به او متكي مي شود گرچه قابل اعتماد باشد اما در واقع چنين نيست زيرا همين شخص ممكن است، در شرايط خاص از ياري دادن وي دريغ كند. بهتر است، اين تفكر جايگزين فكر غيرمنطقي فوق گردد: “در اغلب موارد بهتر است كه من به فكر و عمل خود متكي باشم” (وودز، ۱۹۹۳، به نقل از مؤمن زاده، ۱۳۸۴).
تفكر غيرمنطقي درماندگي نسبت به تغيير خويشتن:
“شما بر اين باوريد كه تجارب و وقايع گذشته و تاريخچه زندگي، تعيين كننده مطلق رفتار كنوني هستند و اثرگذشته را در تعيين رفتار كنوني به هيچ وجه نمي توان ناديده انگاشت.”
اين تفكر، غيرعقلاني است. زيرا، ممكن است رفتارهاي گذشته در حال حاضر هيچگونه كاربرد و ضرورتي نداشته باشد. ممكن است راه حلهاي گذشته به هيچ وجه براي مشكلات كنوني مناسب نباشند. چه بسا اين تصور، به منزله بهانه اي به كار رود و مانع تغيير رفتار شود. فرد عقلاني در عين حال كه گذشته را مهم مي شمارد، مي تواند با بررسي اثرات رفتار گذشته و مورد سوال قرار دادن عقايد و باورهاي ناراحت كننده گذشته اش به تغيير رفتار كنوني خويش اقدام كند. بهتر است اين تفكر جايگزين عقيده فوق گردد: “ممكن است به دليل تجربيات گذشته تغيير يافتن برايم خيلي مشكل باشد اما غيرممكن نيست” (وودز، ۱۹۹۳، به نقل از مؤمن زاده، ۱۳۸۴).
تفكر غيرمنطقي عدم كنترل در برابر مشكلات ديگران:
“شما بر اين باوريد كه انسان در برابر مشكلات و اختلالات رفتارهاي ديگران، كاملاً برآشفته و محزون شود و با مشاهدات ناراحتي هاي ديگران، تعادل رواني خود را از دست بدهد.
چنين اعتقادي غيرعقلاني است. زيرا، حتي اگر مشكل ديگران مربوط به ما باشد؛ چگونگي برداشت ما از مشكل است كه باعث ناراحتي ما مي شود. از طرفي ممكن است نگاه كردن به موقعيتي از بيرون موجب آشفتگي شديد شود. اما وقتي از درون نگاه كنيم چنين نباشد. معمولا ما بر رفتار ديگران كنترل كمي داريم. بهتر است اين تفكر جانشين فكر غيرمنطقي مذكور گردد: “ضرورتي ندارد كه انسان در مواجهه با مشكلات ديگران تعادل رواني خود را از دست بدهد” (وودز، ۱۹۹۳، به نقل از مؤمن زاده، ۱۳۸۴).
تفكر غيرمنطقي كمال طلبي:
“شما بر اين باوريد كه براي هر مشكلي هميشه يك راه حل درست و كامل و فقط يك راه حل وجود دارد كه اگر انسان به آن دست نيابد بسيار وحشتناك خواهد بود”. اين عقيده غير عقلاني است. زيرا، هيچگاه چنين راه حل كاملي وجود ندارد و تاكيد بر يافتن اين راه حل به اضطراب و ناراحتي مي انجامد. از طرفي چنين گرايشي به كمال موجب بروز راه حلهاي ناقص تري خواهد شد. بهتر است اين فكر جانشين عقيده غيرعقلاني فوق گردد. “ممكن است يك راه حل كامل و بي نقص براي تمام مشكلات در دسترس نباشد” (وودز، ۱۹۹۳، به نقل از مؤمن زاده، ۱۳۸۴).
اليس، معتقد است كه توسل به اين عقايد يازده گانه به اضطراب و ناراحتي منجر مي شود وقتي كه فرد به چنين عقايدي توسل مي جويد در نگرش و برداشتهاي خود شديداً بر اجبار، الزام و وظيفه تاكيد دارد. و خود را بي نهايت به وقوع امر خاص مقيد و پاي بند مي كند” (وودز، ۱۹۹۳، به نقل از مؤمن زاده، ۱۳۸۴).
۲-۸ تيپ هاي شخصيتي
بدون شک يکي از مباحث اصلي و بنيادي علم روانشناسي موضوع ويژگيها و تيپ هاي شخصيتي ميباشد، از آنجايي که اين ويژگيها زير بناي نظام رفتاري افراد را تشکيل ميدهند، پرداختن به اين مقوله ميتواند جنبههايي خاصي از عملکرد افراد را در زمينههاي مختلف روشن سازد. همه آدميان از حيث داشتن شخصيت (به معني وسيع رواشناسي) با يکديگر همانندند، يعني هر کس شخصيتي دارد. ولي اين شخصيت يا خويشتن در همه يکسان نيست، بلکه در هر کس به صورتي خاص ميباشد که او را از ديگران متمايز ميسازد. تفاوتهايي که افراد آدمي با يکديگر دارند به حدي است که نميتوان از ميان آنان حتي دو نفر را پيدا کرد از هر لحاظ شبيه به هم باشند. هر انسان و رويدادي در نوع خود منحصر به فرد است. با وجود اين بين بسياري از رويدادهاي زندگي آنها آن قدر شباهت وجود دارد که بتوان نکات مشترکي را در نظر گرفت و درست همين الگوهاي رفتاري است که روانشناسان شخصيت در پي درک آنند (رابينز۱۷، ۲۰۰۲).
آن ويژگي که ميتوان به ما کمک کند تا خود و ديگران را بهتر بشناسيم را اصطلاح شخصيت ناميده ميشود شايد کمتر واژهاي بتوان يافت که بهاندازهي شخصيت براي همگان آشنا و در عين حال معنيدار، ولي تعريف آن بسيار پيچيده و بغرنج باشد، اولين اقداماتي که در زمينه شناخت ساختار شخصيت صورت ميگيرد، بر محور اقداماتي ميچرخد که در زمينه شناسايي و تشخيص خصوصيات هميشگي است و نشاندهنده رفتار او ميباشد هنگامي که اين خصوصيات در موارد متعدد ابراز گردد، آنها را خصوصيت يا ويژگي مينامند (رابينز، ۲۰۰۲).
اصطلاح شخصيت مفهومي وسيع و گسترده دارد و نميتوان تعريف قاطعي از آن ارائه داد. هنگامي که در زندگي روزانه کوشش ميکنيم، تا شخصي را واقعا بشناسيم بيدرنگ با شمار زيادي از صفات و رفتارهاي وي روبرو ميشويم. در مطالعه شخصيت ناگزير بايد تعدادي از صفات را برگزينيم، چنين گزينشي به طور مسلم براي هر کس با ديگري متفاوت خواهد بود. گونهاي از ويژگيهاي شخصيتي که معمولا بر رفتار فرد اثر ميگذارند را ويژگيهاي اوليه مينامند و اصولا تئوريهايي که در زمينه ويژگيهاي شخصيتي ارائه شده است به قدرت يا توان ويژگي هاي اوليه تاکيد کردهاند و بدان وسيله رفتار و نگرش را پيشبيني مينمايند (مشبکي، ۱۳۸۲). به رغم تعدد تعاريف شخصيت بهدست يافتن تعريف
دقيقي از آن بسيار دشوار است. اين تفاوتها از يکسو به خاطر مفهومي است که از آن ساختهاند و از سوي ديگر ناشي از ديدگاههاي مختلف نظريهپردازان به چگونگي پيدايش و تحول شخصيت و همچنين مفاهيم انگيزشي رفتار آدمي است، و با وجود مشکلاتي که در ارائه تعريف علمي شخصيت وجود دارد، ارزشيابي آن ميسر بوده و متخصصان توانستهاند از طريق ترکيب و تلفيق تعاريف، ابعاد قابل سنجش و ارزشيابي شخصيت را تعيين و به مقتضاي موقعيت و هدف ارزشيابي به کمي ساختن کيفيات و ويژگيهاي مورد نظر بپردازند. با وجود اين اغلب متخصصان توصيف و تشريح ويژگيهاي قابل مشاهدهي افراد، بهخصوص رفتارهايي که بتوانند ما را به شناخت بيشتر فرد در موقعيت‌هاي گوناگون و پيشبيني واکنشهاي وي در شرايط خاصي کم کنند مهمتر دانستهاند. (مشبکي، ۱۳۸۲).
۲-۹ تعريف ويژگي‌هاي شخصيتي و شخصيت
هر انساني آميزهاي از سه ويژگي نوعي، فرهنگي و فردي که مجموعا کليت منحصر به فرد را تشکيل ميدهد. کليت مفهوم و به همين لحاظ پيچيدگي آن موجب شده است، که واژه شخصيت به شيوههاي گوناگون تعريف شود. صاحبنظران شخصيت را از ديدگاههاي متفاوتي تعريف کردهاند، بهطور کلي شخصيت يک مفهوم روانشناختي پيچيدهاي است. شخصيت با ظهور خارجي رفتار، خود به خود، خصيصههاي قابل اندازهگيري و تعاملات موقعيتي در ارتباط ميباشد (لوتانز۱۸، ترجمه سرمد، ۱۳۸۹).
همه اين امور موجب شده است ارائه تعريف جامعي که مورد توافق همه انديشمندان در زمينه شخصيت باشد غير ممکن شود (گروسيفرشي، ۱۳۸۳).
در ادامه به چند مورد از تعاريف شخصيت اشاره ميگردد:
۱٫ اصطلاح شخصيت در برابر کلمه personalite فرانسوي يا personality انگليسي بکار رفته و اين کلمات خود از لغت persona لاتين مشتق شده است. و آن به معني نقابي است که بازيگران تئاتر يونان و روم قديم به صورت خود ميگذاشتند تا چهره دلخواه خود را بهتر نشان دهند. در روانشناسي و روانپزشکي نيز مفهوم شخصيت مجموعهاي تفکيک ناپذير آن چنان خصايص بدني و نفساني است که شناخت دوستان نزديک شخص يا به عبارت ديگر آن نقاب يا ماسکي است که فرد براي سازش با محيط که در حقيقت نوعي بازيگري در صحنه زندگي است به چهره خود نهاده است (ايزدي، ۱۳۸۷).
۲٫ شلدون۱۹ پويا بودن شخصيت را در تعريف خود مطرح نموده و چنين عنوان ميکند: ” به سازمان يافتگي جنبههاي ادراکي، عاطفي، انگيزشي و بدني فرد را شخصيت گويند. ” (سياسي، ۱۳۷۴).
پيرون، وحدت يافتگي را همراه با جنبههاي متمايز در تعريف خود برجسته ميکند به اين صورت که “شخصيت به وحدت يافتگي تام و تمام يک فرد همراه با ويژگيهاي افتراقي مثل هوش و مزاج و رفتار گفته ميشود. ” (شاملو، ۱۳۸۹).
۳٫ کتل۲۰، از محتواي شخصيت خارج شده و جنبههاي کاربردي شخصيت را در تعريف خود عنوان ميکند ” شخصيت چيزي است که به ما اجازه مي‌دهد پيشبيني کنيم که شخص در يک موقعيت معين چه خواهد کرد، يعني چه عملي از او ناشي خواهد شد.” (گروسيفرشي، ۱۳۸۳).
۴٫ هنگامي که روانشناسان درباره شخصيت صحبت ميکنند مقصودشان مفهومي پوياست که بيانگر رشد و تکامل کل سيستم رواني شخص است (رابينز، ۲۰۰۲).
۵٫ شخصيت به مجموعهاي از ويژگيهاي جسمي و رواني و رفتاري گفته ميشود که هر فرد را از ديگري متمايز ميکند (اتکينسون۲۱، ۱۳۸۶).
۶٫ پروين، جان. اين تعريف را به عنوان تعريف علمي شخصيت پيشنهاد ميکند: “شخصيت بيانگر آن دسته از ويژگيهاي فرد يا افراد است که الگوهاي ثابت رفتاري آنها را نشان مي دهد.” (پروين، جان؛ جوادي و کديور ۱۳۸۱).
۷٫ تعريف ديگر شخصيت عبارت است از: مجموعه خصوصيات و صفات مشخصه فرد که او را از ديگران متمايز نموده و در امر انگيزش به کار و رفتارهاي وي در سازمان اهميت دارد (معيني، ۱۳۸۶).
۸٫ شخصيت مفهومي کلي است که معناي مختلفي دارد: اول اينکه به منش شخص اطلاق مي شود، يعني به مجموعهاي از ويژگيها يا صفات رفتاري فردي خاص، دوم اينکه ممکن است آن را خود هشيار يا خود بدانيم، سوم اينکه نقاب اجتماعي فرد است. چهارم اينکه تاثير کلي است که فرد در ديگران ميگذارد (برونو۲۲، ۱۳۸۷).
با مطالعه شخصيت افراد، خصوصياتي که بر اساس آن، فردي ديگر متمايز ميگردد، روشن ميشود. در حقيقت، تعريف شخصيت از ديدگاه هر دانشمند يا هر مکتب و گروهي به نظريه و تئوري خاص آن بستگي دارد. البته ميتوان بر اساس تعاريف فوق، تعريف نسبتا جامعي از شخصيت بدين صورت ارايه داد که:
” شخصيت عبارت است از مجموعهاي سازمان يافته و واحدي متشکل از خصوصيات نسبتا ثابت و پايدار که يک فرد را از افراد ديگر متمايز ميسازد. ” (شولتز۲۳، ترجمه سيد محمدي، ۱۳۹۰).
۲-۱۰ مراحل تحول شخصيت
۱٫ مرحله پيش تولدي يا فردي سازي: (مرحله در حول و حوش رويداد زادروز) که در آن فرد به در سطحي به وقوع مي‌پيوندد که به زحمت مي‌توان آن را روانشناختي دانست.
۲٫ مرحله پس تولدي يا نخستين دوره کودکي: که بلا فاصله پس از تولد آغاز مي‌شود و واجد وهله نوزادي يا نو تولدي و مقدمات تمايز آزمودني و شي ء و تسلط حسي _ حرکتي بر واقعيات بروني نزديک است (سال اول زندگي).
۳٫ مرحله يادگري رمزي يا کدگذاري: نخستين هماهنگي‌ها به کنش نمادي که مسئله خود پيروي در ارتباط کلامي مشخص مي‌گردد (سال‌هاي دوم و سوم زندگي).
۴٫ مرحله دروني کردن و حل کردن تعارض‌هاي ناشي از مشکلات سازماندهي سن در ميان آنکه به نوعي تصاحب تصاويري از واقعيت و قدرت تغيير دادن آن‌ها متهي مي‌شود (از سه تا شش سالگي).
۵٫ مرحله تحول اجتماعي و عقلي که متمرکز بر اکتسابهاي ابزاري است. اکتسابهايي که قدرت من را گسترش مي‌دهد و با انواع جديد
ي از اشياء ارتباط مي‌يابند. (از شش تا يازده سالگي).
۶٫ مرحله نوجواني پيش از بلوع و بلوغي که يافته‌هاي قبلي را دوباره در بوته تجربه قرار مي‌دهد. يافته‌هاي مراحل قبلي يا استقلالهايي که فرد به آنها دست يافته است و بر اثر تشديد جديد وابستگي نسبت به اشياء مورد علاقه، مخصوصا موضوعات حسي و نمايندگان فرهنگي وقتي آنها دستخوش تزلزل شده‌اند (مصور، ۱۳۸۶).
۲-۱۱ نظريه‌ها يا طبقه بندي‌هاي شخصيت
موضوع شخصيت به قدري پيچيده و وسيع است و همه جانبه است که يک تئوري به تنهايي قار به تشريع آن نيست، به همين جهت امروزه در روانشناسي تئوري‌هاي مختلف و متعددي در اينباره وجود دارد. بسياري از اين نظريات هدف و مقصودي مشابه دارند ولي از لحاظ کاربرد اصطلاحات علمي و روش تجزيه و تحليل متفاوتند (شاملو، ۱۳۸۳).
۲-۱۱-۱ رويکرد تيپ شناختي (سنخ شناختي)۲۴
بقراط۲۵ و جالينوس۲۶ شخصيت و منش افراد آدمي را وابسته به مزاج مي‌دانستند. اين مزاج‌ها را چهار خلط يا ماج دروني پيوند مي‌دانند و در نتيجه طبع آدمي و رفتار و منش او را تابع غلبه‌ي يکي از اين چهار مايع دروني مي‌دانستند. به نظر دانشمندان گذشته چون بقراط، چهار خلط اصلي عبارت بودن از بلغم، سودا، خون و صفرا. در هر يک از افراد آدمي يکي از اين چهار مايع حياتي چيرگي دارد و طبع آن فرد وابسته به آن مايع يا خلط است. به نظر دانشمندان افراد انساني بر اثر غلبه‌ي اين اخلاط داراي خلق و خو و رفتاري ويژه مي‌شوند.
دانشمندان براي هر يک از مزاج‌ها صفات ظاهري معيني بدين شرح مي‌شمردند:
۱٫ شخص بلغمي مزاج، پر چربي و فربه است، رنگ پوستش مايل به سرخي است، عضلاتش شل و سست و حرکاتش کند هستند. از نظر اخلاق و رفتار، زود آشنا، کم فعاليت وار فته و کند ذهن است.
۲٫ فرد سودايي مزاج، دراز اندام و داراي چهره‌اي تيره است، اعمال تنفس و گردش خون او شدت دارد. قيافهاش پرحرکت و چشمانش درخشان هستند. از نظر اخلاقي و رفتار، فرد سودايي مضطرب، ناراضي و بدبين است و تامل در کارش نيست، پر جنب و جوش است ولي پايداري و استقامت در کار ندارد.
۳٫ خوني مزاج يا دموي، جريان خونش تند است، چهرهاي خوش رنگ دارد. نيرومند و قوي بنيه است. داراي دستهاي گوشتآلود و گرم است و اشتهايش عالي و خوابش سنگين است. دمدمي مزاج از نظر اخلاق و رفتار طبعي خوشگذران دارد. خوشبين است. جدي و فعال است ولي اعمال و حرکات و رفتارش بيشتر سطحي است و عمقي ندارد.
۴٫ صفرايي مزاج، پوستش زيتوني رنگ يا سبز مايل به زردي است بدن و پوستش معمولا گرم و خشک است. تند تنفس مي‌کند. در سخن گفتن نفس نفس مي‌زند و حرکات و سخن گفتنش مقطع است. از نظر اخلاق و رفتار شخص صفراوي تندخو، زود خشم، جاهطلب، حسود و ثابت است (شولتز، ترجمه سيدمحمدي، ۱۳۹۰).
۲-۱۱-۲ طبقهبندي کرچمر۲۷
يکي از انواع طبقهبندي که در زمان‌هاي اخير بسيار مورد توجه قرار گرفت، طبقهبندي کرچمر از افراد آدمي بود. ارنست کرچمر که خود پزشک و روانشناس بود ۲۶۰ تن از بيماران خود را در چهار گروه طبقهبندي کرد. کرچمر براي هر يک از چهار گروه نام تازه‌اي ابداع کرد و آنان را تحت نام‌ها و عناوين ناميد. ولي افراد سنگين وزن و چاق را “پيکنيک”، افراد بلند و لاغر را “لپتوزوم” و افراد بين اين دو دسته را که چهار شانه و عضلاني بودند “اتلتيک” ناميد و اشخاصي را که در هيچ يک از اين سه گروه جاي نمي‌گرفتند “ديس

دیدگاهتان را بنویسید